تبلیغات
گوشه گیر

وقتی تو می گویی وطن:مصطفی بادکوبه ای

پنجشنبه 12 اسفند 1389 08:17 ق.ظ

نویسنده : amir javadi
ارسال شده در: شعر ،


وقتی تومیگویی وطن من خاک بر سر میکنم

گویی شکست شیر را از موش باور میکنم

وقتی تو میگویی وطن بر خویش می لرزد قلم

من نیز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم

وقتی تو می گویی وطن یکباره خشکم می زند

وان دیده ی مبهوت را با خون دل تَر می کنم

بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گویی از وطن

با تخت جمشید کهن من عمر را سر می کنم

وقتی تومی گویی وطن بوی فلسطین می دهی

من کی نژاد عشق با تازی برابر می کنم

وقتی تو می گویی وطن از چفیه ات خون می چکد

من یاد قتل نفس با الله و اکبر میکنم

وقتی تو میگویی وطن شهنامه پرپر می شود

من گریه بر فردوسی آن پیر دلاور میکنم

بی نام زرتشت مَهین ایران و ایرانی مبین

من جان فدای آن یکتا پیمبر می کنم

خون اوستا در رگ فرهنگ ایران می دود

من آیه های عشق را مستانه از بر می کنم

وقتی تو می گویی وطن خون است و خشم وخودکشی

من یادی از حمام خون در تَلِ زَعتَر میکنم

ایران تو یعنی لباس تیره عباسیان

من رخت روشن بر تن گلگون کشور می کنم

ایران تو با یاد دین، زن را به زندان می کشد

من تاج را تقدیم آن بانوی برتر می کنم

ایران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست

من کیش مهر و عفو را تقدیم داور میکنم

تاریخ ایران تو را شمشیر تازی می ستود

من با عدالتخواهیم یادی ز حیدر میکنم

ایران تو می ترسد از بانگ نوایِ نای و نی

من با سرود عاشقی آن را معطر میکنم

وقتی تو میگویی وطن یعنی دیار یار و غم

من کی گل"امید"را نشکفته پر پر میکنم





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 12 اسفند 1389 08:30 ق.ظ

چرا دریا توفانی شده بود:صادق چوبك

جمعه 27 فروردین 1389 02:25 ب.ظ

نویسنده : amir javadi
ارسال شده در: داستان کوتاه ،


شوفر سومی كه تا آن وقت همه‌اش چرت زده بود و چیزی نگفته بود كاكا سیاه براق گنده‌ای بود كه گل و لجن باتلاق رو پیشانی و لپ‌هایش نشسته بود. سر و رویش از گل و شل سفید شده بود. این سه تن با كهزاد كه پای پیاده رفته بود بوشهر از پریشب سحر توی باتلاق گیر كرده بودند و هر چه كرده بودند نتوانسته بودند از توی باتلاق رد بشوند.

سیاه مانند عروسك مومی كه واكسش زده باشند با چهره‌ی فرسوده‌ی رنجبرده اش كنار منقل وافور و بتر عرق چرت می‌زد. چشمانش هم بود. لبهایش مانند دو تا قلوه روهم چسبیده بود. رختش چرب و لجن مال بود. موهای سرش مانند دانه‌های فلفل هندی به پوستش چسبیده بود. رو موهایش گل و لجن نشسته بود. هر سه چرك و لجن گرفته بودند.

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

سرنوشت آزادی

چهارشنبه 11 فروردین 1389 12:54 ق.ظ

نویسنده : ALIREZA SAFI
ارسال شده در: شعر ،

 

آزادی!

در دامن اسارت می زاید٬

در زنجیر رشد می کند٬

از ستم تغذیه می کند٬

با غصب بیدار می شود…

های… این سرنوشت آزادی است!

دکتر علی شریعتی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

لیموترش:فرنوش رضایی

سه شنبه 3 فروردین 1389 01:41 ق.ظ

نویسنده : amir javadi
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

 


چشمانم را باز می کنم، سقفی نم گرفته روبه رویم می بینم شبیه ماری وارونه که امتداد زبانش به بالای پنجره می رسد به پرده های سفید با راه های کج آبی که کنار تخت دو نفره ای کشیده شده است، تو خوابیده ای. بی تفاوت از باران تندی که در کوچه می بارد.
در را باز می کنی، صدای قدم هایش را می شناسم همیشه قبل از اینکه کلید بیاندازد و به داخل بیاید، ورودش را حدس می زنم-با حالت خاصی به داخل می آید

- از ورودش نه ناراحت می شوم و نه خوشحال.

- سلام.
- سلام، خوبی؟


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 3 فروردین 1389 01:52 ق.ظ

رمی:عباس معروفی

پنجشنبه 20 اسفند 1388 02:34 ق.ظ

نویسنده : amir javadi
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

تا می‌آمد خودش را از فشار تنه و شانه نجات دهد، یا میان آن جمعیت چفت‌شده خود را به چپ بكشاند، در انبوه آن خیل عظیم رفته بود در منتهی‌الیه سمت راست كه خلاف میلش بود. هیچ اختیاری نداشت، می‌بردندش. و اگر نمی‌رفت حتما" زیر پای میلیون‌ها آدم سپیدپوش خشمگین كه نگاه‌شان به ستون‌های سیمانی جَمَره بود، له می‌شد. سعی كرد متناسب با فشار دیگران محتاط پا بردارد و بگذارد عرق از صورتش سر بخورد و گرمای تند آفتاب بر مغزش بتابد، چون نیروی دیگری او را بی‌اراده می‌كشاند؛ بازوی زنی سیاه‌پوست كه از زیر حوله‌ی سفید بیرون مانده بود، درست شبیه مجسمه‌ی سنگی سیاه‌رنگی كه صیقل خورده باشد، كشیده و صاف، با طراوتی كه فقط در بعضی از گلبرگ‌ها دیده بود، آن‌هایی كه انگار مخملی‌اند و پرز ندارند.


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

عادت:صمد بهرنگی

دوشنبه 10 اسفند 1388 01:24 ق.ظ

نویسنده : amir javadi

این معلم ما مثل اكثر آدمها كه می خواهند نان بخور و نمیری داشته باشند، نبود. می خواست ترقی كند، بیش از توقع دیگران. زندگی داشته باشد، بهتر از آنچه دیگران می توانستند برایش پیش بینی كنند. وقتی از امتحان ورودی دانشسرا گذشت، شاید زیاد هم خوشحال نبود. اصلا یادش نمی آمد كه با كشش كدام نیرو به این محیط قدم می گذاشت، درباره ی خودش چطور فكر می كرد و عقیده ی صحیحش چه بود. از دوران دو ساله ی دانشسرا خاطرات شیرین و بیشماری در پرده های لطیف مغزش موج میزد كه بعدها یادآوری این خاطرات در لحظات تنهایی و بی كاری برای او نوعی سرگرمی و دلخوشكنك محسوب می شد....


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

مرثیه:احمد شاملو

یکشنبه 9 اسفند 1388 03:06 ب.ظ

نویسنده : amir javadi
ارسال شده در: شعر ،

به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم ،
در آستانه ی دریا و علف

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.

به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است ـ
و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد

پس به هیات گنجی درآمدی:
بایسته و آز انگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دل پذیر کرده است !

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد
ـ متبرک باد نام تو! ـ

و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را…




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

اسم اعظم :خورخه لوییس بورخس

دوشنبه 19 بهمن 1388 03:05 ب.ظ

نویسنده : amir javadi
ارسال شده در: داستان کوتاه ،


بلند و سنگ ‌ساز و به شكل نیم‌دایره كاملی است زندان و كف سنگینش اندكی بالاتر از قطر آن قرار دارد. همین بر هیمنه پهن و صلابتش می‌افزاید. دیواری دو نیمش می‌كند كه با همه بلندی به طاقی سقف قد نمی‌دهد. در سویی منم، «تسیناكن» كاهن «كهولم»، كه «پدرو دو آلواردو»ی شكنجه‌گر به آتشش كشید؛ و در دیگر سو ببری كه زمان و مكان اسارتش را با گام‌های نرم و یكنواخت می‌سنجد. پنجره میله‌دار درازی بالا تا پایین در دیوار اصلی منفذی می‌گشاید.

در نیمروز كه سایه‌ای نیست، دریچه‌ای در سقف كنار می‌رود و زندانبانی فرتوت قرقره‌ای آهنی را به كار می‌گیرد و سبوی آب و تكه گوشتی را به سر طنابی می‌بندد و می‌فرستد پایین. در این دم، نور به طاقی می‌تابد و ببر را می‌توان دید. سال‌هایی كه در تاریكی دفن شده‌ام از شمار بیرون است. هرچند به روزگار جوانی می‌توانستم در این زندان گام زنم، اكنون جز انتظار كاری ندارم؛ انتظار مرگ، انتظار فرجامی كه خدایان بر من مقدر كرده‌اند. با گارد بلند سنگ چخماقیم سینه قربانیان را شكافته‌ام، اما اكنون، مگر با سحر، نمی‌توان از خاك برخاست.


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

صدای چکمه: کریستال آربوگاست (مترجم: یوسف حیدری )

شنبه 10 بهمن 1388 04:48 ب.ظ

نویسنده : amir javadi
ارسال شده در: داستان کوتاه ،


فانی پوتیت عروسك پارچه‌ای محبوبش را زیر بغلش گرفت و چهار زانو جلوی ایوان خانه دایی جونز نشست.

خورشید دیرهنگام بعدازظهری از میان برگهای درخت بزرگ بلوط می‌تابید و نور لرزانش را به روی اتاق می‌انداخت. تمام حواس بچه را نور طلایی خورشید به خود معطوف كرده بود و به گونه‌ای نگاهش به بالا دوخته شده بود كه انگار هیپنوتیزم شده است. صدای صحبت یكنواختی از اتاق می‌آمد.

«الن خوشحالم كه امروز با ما به كلیسا اومدی. چرا شب نمی‌مونی؟ دیگه خیلی دیر شده، قبل از اینكه به خونه برسی هوا تاریك می‌شه.»

مادر فانی جواب داد: مهم نیست سالی. می‌دونی كه لیج به شام چقدر حساسه! برای اون و پسرا غذا روی اجاق گذاشتم ولی دوست داره فانی و من خونه باشیم. از این گذشته دوست داره دربارة اینكه زن سام بورث تونسته اون رو به كلیسا بكشونه یا نه، خبری بشنوه.»

صدای خنده مادرش، افكار بچه را كه غرق فكر بود پاره كرد، بلند شد و ایستاد. لباسش را روی زیرپیراهنی بیرون آمده‌اش كشید و توی اتاق رفت.

«فانی شال گردنت رو بردار. وقتی خورشید غروب كنه، ‌هوا سرد می‌شه.»


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 10 بهمن 1388 05:10 ب.ظ

گلوله ی سرگردان:آنخل آرانگو(مترجم:اسدالله امرایی)

دوشنبه 5 بهمن 1388 02:06 ق.ظ

نویسنده : amir javadi
ارسال شده در: داستان کوتاه ،


گلوله توی لوله چرخید و دم لوله ی رولور كه مثل بینی موش
صحرایی بود لرزید. بعد سرید و آمد توی هوای آزاد. دید كه می آید و در همان وقت به یاد سینه ی آنا افتادو قلب پسرش كه به اندازه ی هلو بود.
هوا را می شكافت و در
آسمان آبی پیش می رفت. مارمولك ها روی تنها درخت آن دوروبر، گردن همدیگر را گاز می گرفتند. یك لحظه هوای سرد، او را به یاد زنش انداخت و كریسمس را به خاطر آورد، اسباب بازی ها و سگی را كه روزگاری با آن اخت بود .
تكان نخورد. درست مثل مجسمه
ی دون تانكره دو آرام و بی حركت بود. ساعت پنج صبح از خواب بیدار شد و همه ی وسایل خود را جمع كرد. كتاب و دفتر و مداد و خودنویس ، درست مثل بچه مدرسه ای ها. بقیه هنوز خواب بودند. فنجانی قهوه برای خودش ریخت و لباس هایی را كه پریشب به تن داشت، پوشید و برای قدم زدن بیرون رفت

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 5 بهمن 1388 02:31 ق.ظ

داستان «سال اسپاگتی»:هاروکی موراکامی

چهارشنبه 23 دی 1388 11:55 ب.ظ

نویسنده : amir javadi
ارسال شده در: داستان کوتاه ،


- 1971سال اسپاگتی بود.

در سال 1971 اسپاگتی می‌پختم تا زندگی کنم و زندگی می‌کردم تا اسپاگتی بپزم. بخاری که از قابلمه‌ی آلومینیومی بلند می‌شد مایه‌ی دلخوشی من بود و سس گوجه فرنگی که در قابلمه‌ی دسته دار آهسته می‌جوشید، مایه‌ی دلگرمی من.

یک قابلمه‌ی آلومینیومی بسیار بزرگ داشتم که حتی یک سگ گرگی می‌توانست در آن حمام کند، یک زمان‌سنج پخت غذا خریدم، انواع و اقسام فروشگاه‌های مواد غذایی بین‌المللی را زیر پا گذاشتم تا ادویه‌جات مختلف با اسم‌های عجیب و غریب را جمع‌آوری کنم، یک کتاب تخصصی در مورد پخت اسپاگتی در یک کتابفروشی خارجی پیدا کردم و چند بسته گوجه فرنگی خریدم.

بوی سیر، پیاز، روغن‌نباتی و سایر مخلفات به صورت ذرات کوچکی در می‌آمدند که در هوا پراکنده می‌شدند و هر گوشه از آپارتمان کوچک من آنها را به خود جذب می‌کرد. بگی نگی بویی شبیه بوی فاضلاب داشت.....


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 23 دی 1388 11:54 ب.ظ

کلاس درس:غلامحسین ساعدی

سه شنبه 22 دی 1388 01:17 ق.ظ

نویسنده : amir javadi
ارسال شده در: داستان کوتاه ،


همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل كامیون زوار در رفته‏ای كه هر وقت از دست اندازی رد می‏شد، چهارستون اندام‏اش وا می‏رفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور می شدن دور ما. یله می شدیم و همدیگر را می‏چسبیدیم كه پرت نشویم. انگار داخل دهان جانوری بودیم كه فك هایش مدام باز و بسته می شد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود می‏چرخید. نفس می‏كشید و نفس پس می‏داد........
ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 22 دی 1388 01:22 ق.ظ

جلاد :گونار اِکِلوف

یکشنبه 20 دی 1388 01:56 ق.ظ

نویسنده : amir javadi
ارسال شده در: شعر ،

چه می كنی با دست هایم؟

این را بزن

بعد هم یكی دیگر

چشمانم نگاهت می‌كنند.

احساسی عجیب دارم و جز آن

چیزی به یاد نمی‌آورم از تجاوز تو

حالا كه پاهایم را می‌بری به ترتیب

و می‌بینی نگاهت می‌كنند چشم‌هایم.

 

محكم‌تر می‌زنی به آنچه كه مانده

چشمان من اما هنوز هم زنده...

 

خوب

حالا تو بگو جلاد

كیفور شده‌ای نه؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

هاروکی موراکامی

دوشنبه 14 دی 1388 05:32 ب.ظ

نویسنده : amir javadi
ارسال شده در: بیوگرافی ،


هاروكی موراكامی (متولد 1949) از معروف ترین نویسندگان امروز ادبیات ژاپن و جهان است. او كه در شهر بندری و بین المللی «كیوتو» به دنیا آمده بود زندگی در محیطی چند ملیتی را تجربه كرد و عمیقاً تحت تاْثیر فرهنگ های گوناگون قرار گرفت. او در مورد نویسنده شدن خود می گوید: ”روزی در سال 1974 روی چمن دراز كشیده بودم و سرگرم تماشای مسابقه ی بیس بال بودم كه ناگهان تصمیم گرفتم به نویسندگی بپردازم. رمان نویسی را در 29 سالگی شروع كردم. تا پیش از آن آثار نویسندگان ژاپنی را با علاقه ای واقعی نخوانده بودم. بنابراین شروع كردم به نوشتن به سبك خودم. از همان اول سبك من سبك خودم بود و نه هیچ كس دیگر.“ موراكامی دربارة رابطه اش با ادبیات ژاپن می گوید: ”در سال های 1960 كه نوجوان بودم رمان های ژاپنی را نمی پسندیدم. بنابراین تصمیم گرفتم كه آمها را نخوانم. من به عمد می خواستم خودم را از ادبیات ژاپنی دور نگه دارم.“

 

اولین رمانی كه موراكامی نوشت «آواز باد را بشنو» نام داشت كه یك جایزه ی معتبر ادبی ژاپن را برایش به ارمغان آورد. (البته موراكامی پیش از این رمان یك رمان دیگر به نام «پین بال» نوشته بود ولی او رمان مزبور را جزو آثار ضعیف خود می داند و چندان یادی از آن نمی كند). با انتشار چهارمین و معروف ترین رمانش «Norwegian Wood» بود كه با فروش حیرت انگیز بیش از 4 میلیون نسخه به اوج شهرت و محبوبیت رسید. موراكامی به دلیل استقبال خارق العاده ی خوانندگان ژاپنی از این رمان از ژاپن گریخت و به یونان رفت. او به همراه همسرش چند سالی را در یونان ماند و در آنجا رمان «Sputnik Sweetheart» را نوشت.

 

طیف خوانندگان موراكامی را تمامی گروه های سنی از نوجوان 16 ساله گرفته تا میانسال پنجاه-شصت ساله را در بر می گیرد. موراكامی كه اینك 56 سال دارد خود را هنوز یك كودك می داند: ”هنوز از خودم می پرسم من كی هستم؟ چه كار باید بكنم؟ 56 سال سن ام است ولی هنوز بعضی وقت ها احساس می كنم پسركی بیش نیستم و احساس گمگشتگی می كنم.“

 

او بر خلاف اكثر نویسندگان كه تحرك چندانی ندارند و حتی به سلامت بدنی خود اهمیتی نمی دهند ورزش را بسیار مهم می داند. هر روز می دود، شنا می كند، و حتی در مسابقات ماراتن شركت می كند. ساعت 9 شب می خوابد و 4 صبح از خواب بر می خیزد: ”برای اینكه نویسنده ی خوبی باشی باید از قدرت و سلامت بدنی خوبی هم برخوردار باشی.“

 

داستان های كوتاه او به طور مداوم در نشریات معتبری نظیر نیویوركر، گرانتا، هارپرز، و پلؤشرز به چاپ می رسد.

 

موراكامی مترجم نیز هست. او بیش از سی اثر ادبی را از انگلیسی به ژاپنی ترجمه كرده. آثار نویسندگانی نظیر: ریموند كارور، ریموند چندلر، تیم اوبراین، اف. اسكات فیتزجرالد، ترومن كاپوته و گریس پیلی. آثار خود موراكامی نیز (كه بیش از سی عنوان كتاب داستانی و غیر داستانی را در بر می گیرد) به 16 زبان دنیا ترجمه شده است.

 

موراكامی را با نویسندگان زیادی (نظیر كافكا، كارور، دلیلو، پینچون، چندلر، سالینجر، استر، و بورخس) مقایسه كرده اند ولی حقیقت این است كه او نویسنده ای اصیل است با صدایی منحصر به فرد. هاروكی موراكامی فقط هاروكی موراكامی است با نثر و سبك مسحور كننده و جادویی بی نظیرش. طرفداران بیشمار او مصرانه اعتقاد دارند كه او روزی جایزه ی نوبل ادبیات را از آن خود خواهد كرد.

 

موراكامی در كشور ما برای اولین بار توسط راقم این سطور به خوانندگان ایرانی معرفی شد. مترجم، مجموعه ای از داستان های كوتاه این نویسنده را برای انتشار آماده دارد.





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 14 دی 1388 05:37 ب.ظ

خوان هشتم... :م.امید

چهارشنبه 9 دی 1388 01:18 ب.ظ

نویسنده : amir javadi
ارسال شده در: شعر ،
.........."قصه است این , قصه , آری قصه ی درد است
شعر نیست .
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ -هم چون پوچ - عالی نیست
این گلیم تیره بختی هاست
خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها,
روکش تابوت تختی هاست ..."
اندکی استاد و خامش ماند
پس هماوای خروش خشم,
با صدایی مرتعش , لحنی رجز مانند و دردآلود ,
خواند : آه ,
دیگر اکنون آن , عماد تکیه و امید ایرانشهر ,
شیر مرد عرصه ی ناوردهای هول ,
پور زال زر , جهان پهلو ,
آن خداوند و سوار رخش بی مانند ,
آن که هرگز -چون کلید گنج مروارید -
گم نمی شد از لبش لبخند ,
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان ,
خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند
آری اکنون شیر ایران شهر
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان , مرد مردستان
رستم دستان ,
در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ,
کشته هر سو بر کف و دیواره هایش نیزه و خنجر ,
چاه غدر ناجوان مردان
چاه پستان ,چاه بی دردان ,
چاه چونان ژرفی و پهنایش , بی شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور ,
آری اکنون تهمتن با رخش غیرت مند ,
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان, گم بود
پهلوان هفت خوان , اکنون
طعمه ی دام و دهان خوان هشتم بود
و می اندیشید
که نبایستی بگوید , هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر .
چشم را باید ببندد, تا نبینید , هیچ ...


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 11 1 2 3 4 5 6 7 ...
https://www.google.com/reader/ui/publisher-en.js">https://www.google.com/reader/ui/publisher-en.js">